من به این آدرس نقل مکان کردم و از این پس در این وبلاگ خواهم نوشت.
دلایلش را هم در همانجا آورده ام.
به دوستان وبلاگستان هم توصیه می کنم به وردپرس بیایند. هم امکانتش خیلی زیاد است و هم خیلی راحت و سرراست است.
بالاخره وبلاگ مصیبت منابع به روز شد. البته این تاخیر چندا بی غرض هم نبوده است!
پستی که من در این وبلاگ گذاردم؛ مقاله ای است که ترجمه، تلخیص و تالیف را درخود دارد. اما پابه کار؛ مقاله اقتصاددان شهیر تولوادور گیلفیاسون با نام
( NATURAL RESOURCES AND ECONOMIC GROWTH: WHAT IS THE CONNECTION?)
بود که در سال 2001 نوشته شده است. این مقاله برای درک ابتدایی و نسبتا جامع از مفهوم مصیبت منابع (resource curse) بسیار مفید و مثمرثمر است. به همه دوستان توصیه می کنم که حتما مطالعه فرمایند. این مقاله شاید یکی از اولین مقالات در این زمینه باشد که در وبلاگستان نوشته شده است. امیدوارم با همت دوستان، تعداد این مقالات افزایش یابد.
چند ساعت قبل ایمیلی بدستم رسید که مبدا اولیه آن دکتر رنانی بود.ایشان در این ایمیل سوال رییس جمهور مبنی بر چگونگی خرج کرد نفت در اقتصاد را به پرسشی تبدیل کرده اند و از همه کسانی که فکر منسجمی در این خصوص دارند، خواسته اند تا نظر خود را بصورتی مستدل خدمت ایشان ارسال نمایند. از آنجایی که من هم با ایشان هم نظرم که این سوال، سوالی طلایی است، متن سوال ایشان را در زیر می آورم تا دوستانی که حرفی برای گفتن در این حوزه دارند، اگر مایل بودند، با ایشان در میان بگذارند
.اما یک نکته در این سوال به نظرم نکته انحرافی است! و آن اینست که ایشان در شرایط پاسخ ذکر کرده اند که پاسخ باید بگونه ای باشد که " سطح بودجه دولت درسطح فعلی حفظ شود " من به نظرم باید کاملا برعکس باشد! یعنی جوابی که داده میشود باید اولا باعث شود تا بودجه دولت به شدت کاهش پیدا نماید و ثانیا باعث شود تا دولت مجبور شود به سرمایه گذاران خارجی و بخش خصوصی داخلی روی بیاورد و بعبارت دیگر؛ به اقتصاد روی آورد. یعنی جواب باید ملاحظات اقتصاد سیاسی ایران را چنان ببیند که بتواند این تغییرات را در دولت بطور حتم اعمال کند. اگر غیر از این باشد بنظرم آن پاسخ، پاسخی بسنده نخواهد بود. من حتما به این سوال تا ماه آینده جواب می دهم و پاسخ خودم را هم در وبلاگ قرار می دهم. حال اصل نامه دکتر رنانی:
"دوستان گرامي؛ سلام بر شما
من البته نتواستم در نشست 57 اقتصاددان با رياست محترم جمهوري شركت كنم . اما شنيديم كه ايشان از اقتصاددانان خواستند راهكارهاي به كارگيري درآمد نفت در اقتصاد ملي را به گونه اي كه موجب است كه شايد نه كسي پاسخ « سوال طلايي » رشد واقعي اقتصاد شود، نشان دهند . مي دانيم كه اين يك نهايي آن را بداند و نه پاسخ نهايي درعمل در ايران قابل اجرا باشد . اما همه ما در اين باره ديدگاههايي داريم. خود من بارها دراين باره به طور پراكنده هم صحبت كرده ام و هم نوشته ام اما هيچگاه فرصت نكرده ام طرحي كامل از مساله براي خود تنظيم كنم.اكنون كه اين پرسش دوباره در سطح ملي مطرح شده است تصميم گرفتم از طريق عقل جمعي اقدام كنم. شايد هيچ كدام از ما به طور انفرادي فرصت و توان ارائه پاسخي م ستوفا به اين پرسش را نداشته باشيم، اما به گمان من هر كس مي تواند بخشي از موضوع را واكاوي و در باره آن ايده اي ارائه دهد. براين اساس اكنون پرسش زير را براي شما مي فرستم . تابستان است و هر كس مي تواند وقتي براي فكر كردن بيابد . درخواستم از شما اين است كه مدتي روي اين پرسش فكر كنيد و بعد افكار خود را دسته بندي و آنگاه جمع بندي كنيد. و اگر بتوانيد ديدگاهها و راهكارهاي خود را به صورتي منسجم و تا حد ممكن مستدل و مستند تنظيم كنيد و براي من ارسال كنيد. من پس از مطالعه آنها، مواردي كه جدي هستند را انتخاب و براي همه كساني كه پاسخ كتبي داده اند ارسال مي كنم تا مورد نقد و بررسي آنان قرار گيرد.اگر از اين مجموعه نوشته ها و نقد ها چيز جدي اي به دست آمد آنها را در يك كتاب با ذكر نام هر يك از نويسندگان منتشر مي كنيم . البته ممكن است از برخي از استادان دانشگاه هم درخواست كنم يا به صورت مصاحبه مطالب خود را در اين زمينه ارائه دهند.سوال اصلي اين است:
“اگر فرض كنيم درآمد نفتي ايران تا ده سال ديگر كم و بيش در سطح فعلي ادامه داشته باشد(فرض مي كنيم افزايش قيمت نفت به سطحي فراتر از قيمت هاي كنوني تنها مي تواند افزايش تورم جهاني و كاهش توان توليد نفت ما را جبران كند (به نظر شما بهترين راهكار براي استفاده از اين درآمد چيست؟ به گونه اي كه:
الف : دولت بتواند بدون توسل به انتشار پول، بودجه خود را در سطح متوسط سالهاي اخير تامين كند.
ب: توان توليد ملي كاهش نيابد و نيازهاي ارزي كنوني اقتصاد تامين شود.
پ: درآمدهاي نفتي به سرمايه هاي داراي بازده معقول براي نسل هاي كنوني وآينده تبديل شود.
ت: علاوه بر ايجاد رشد اقتصادي مناسب، توزيع درآمد نيز بهبود يابد.
ممكن است كسي بخواهد پاسخي بدهد اما نه دقيقا به اين سوال، بلكه به سوالي كه خودش در فضاي فكري خودش طرح مي كند . بنابراين مي تواند پرسش خودش را ذكر كند و پا سخ مورد نظرش را نيز بياورد.
مهلت ارسال پاسخ هاي اوليه: 31/6/86
لطفا پاسخ ها را به ايميل من بفرستيد renani_m@yahoo.com :
همچنين اين ايميل را براي هر كس كه گمان مي كنيد توانايي و آمادگي مشاركت در اين بحث راداشته باشد، ارسال كنيد.با آرزوي توفيق براي شما و اميد نيك سرانجامي براي مردم كشورمان
محسن رناني - دانشگاه اصفهان: ۸۶/۴/۳۱
مهدی رباطی چندی قبل در وبلاگ خود، مطلبی را درباره ربا و نرخ بهره و اینکه اینها فرقی با یکدیگر ندارند، نوشته و مدعی شده بود که کسانی که ادعا می کنند که ربا با نرخ بهره تفاوت دارد و از اینگونه حرف ها، بی سوادند. او با اشاره به مقاله ای از روزنامه دنیای اقتصاد، که نویسنده را بی سواد خوانده بود، چنین حکمی را صادر کرده بود. و نیز گفته بود که" چه بهتر است که اگر قصد اظهارنظری داریم ابتدا روی بحثمان کمی مطالعه انجام بدهیم." من در بخش نظرات با وی گلاویز شدم! و ایشان در پستی دیگر جواب مرا داده بود. که من از جواب ایشان قانع نشدم.(دوستانی که حوصله دارند حتما بخش نظرات این پست ها را بخوانند)
اما برای اینکه به نظرم موضوعیت نرخ بهره برای هر اقتصادی از نان شب هم واجب تر است و نیز اینکه موضوع ربا برای جامعه مذهبی ما باز از نان شب هم واجب تر است!!(با اندکی مسامحه و البته غلو) بر آن شدم تا در این زمینه چیزی بنویسم.(البته پس از کمی مطالعه!!) و مهدی رباطی را که هنوز پاسخ تئوری دیکتاتور دلسوز خود در چند پست پایین تر را نداده است به دردسر بیندازم.(اما اگر وقت ندارد نیازی نیست به مطلب ربا پاسخ دهد چرا که این موضوع را بیشتر برای روشن تر شدن افکار عمومی(!!؟؟) می نویسم):
در ابتدا باید ذکر کنم که دامنه موضوع ربا آنقدر وسيع بوده كه دامن بسياري از افراد، از روحانيون و مبلغان مذهبي گرفته تا مسئولان و كارشناسان دولتي و متخصصان اقتصادي را گرفته و ذهن غالب آحاد اجتماع را به خود مشغول كرده است.اهميت حرمت ربا در ميان مسئولان و مردم به قدري است كه در اولين سالهاي انقلاب ، سيستم بانكداري در ايران كاملا تغيير يافته و سيستمي به نام نظام بانكداري بدون ربا! جايگزين آن شده است. البته در اينجا نه قصد بررسي همه جانبه مقوله بانكداري بدون ربا و اثرات اين سيستم بر ساختار اقتصادي و مالي كشور را دارم و نه توانایی چنين بررسي را. اما به دليل اهميت موضوع ربا از يك سو و همچنين اهميت نرخ بهره در ساختار مالي و اقتصادي كشور از سوي ديگر، بر آن شدم تا بر آنچه خلط مفهوميدو مقوله كاملا متمايز ربا و بهره است، چند سطري بنگارم.در متون مذهبي، ربا را چنين توصيف كردهاند: «دريافت زيادي در مبادلات دو كالاي هم جنس كه موزون و مكيل باشند (رباي معاملهاي) و يا دريافت اضافي در قرض با تعيين مقدار اضافي از قبل (ربا در قرض)» (1)همانطور كه از اين تعريف برميآيد و همانگونه كه موافقان سيستم بانكداري بدون ربا اعلام ميكنند، «آنچه در اسلام ممنوع شده بازده ثابت و از پيش تعيين شده بر معاملات مالي است و نه نرخ نامشخص به صورتي كه در سود مطرح ميشود. از اين رو نظام بانكداري اسلاميرا در سادهترين شكل ميتوان به صورت نظاميمبتني بر مشاركت در نظر گرفت و نه نظام مبتني بر بهره!» (2)اما نرخ بهره چيست؟ آيا در نرخ بهره قطعيت از پيش تعيين شدهاي وجود دارد؟ با اين مقدمات اگر بتوانيم ثابت كنيم كه نرخ بهره در اقتصاد، نرخي ثابت و از پيش تعيين شده نيست، ميتوانيم ادعا نماييم كه نرخ بهره مصداق ربا نميباشد. بنابراين فلسفه بانكداري بدون ربا كه از نظر طراحان آن همان بانكداري بدون بهره است به زير سئوال خواهد رفت.به طور كلي در تئوري اقتصاد ميتوان چند نوع نرخ بهره را از هم تميز داد، از جمله نرخ بهره طبيعي و نرخ بهره بازار و نيز نرخ بهره اسمي و نرخ بهره واقعي. ما در اين نوشتار تنها به توضيح دو نوع نرخ بهره آخر يعني نرخ بهره اسمي و نرخ بهره واقعي ميپردازيم. نرخ بهره اسمي، پديداري پولي است به اين معنا كه از تعادل عرضه و تقاضاي پول در بازار به دست ميآيد. اين نرخ بهره كه غالبا به اشتباه در تجزيه و تحليلهاي اقتصادي و توسط بسياري از مسئولان، مورد استفاده قرار ميگيرد، در كوتاه مدت قابليت پيشبيني و حتي دستكاري را دارد. به اين معنا كه دولت يا به عبارت صحيحتر، بانك مركزي در كوتاه مدت با افزايش حجم پول و بالا بردن عرضه پول تا حدود خاصي، ميتواند اين نرخ بهره را حتي به صفر برساند اما در بلند مدت به آن دليل كه متغيري چون تقاضاي پول، تابعي است از متغيرهاي حقيقي اقتصاد كشور در نتيجه نرخ بهره اسمي به هيچ وجه در بلند مدت قابليت تعيين شدن و پيشبيني قطعي را ندارد. در نتيجه در بلند مدت، نميتوان نرخ بهره اسمي را مصداق ربا دانست.(این از نرخ بهره اسمی!)
اما نرخ بهره واقعي متغيري حقيقي در اقتصاد است و از تفاضل نرخ تورم از نرخ بهره اسمي به دست ميآيد(r=i-p) . تمام تجزيه و تحليلهاي اقتصادي كه مربوط به نرخ بهره ميشوند، بايد بر مبناي نرخ بهره واقعي استوار باشند، چرا كه اين نرخ بهره واقعي است كه حقيقتا در اقتصاد كشور موثر است وعمل ميكند و نرخ بهره اسمي صرفا متغيري پولي و به عبارت صحيحتر، اسمي است. بر مبناي نرخ بهره واقعي است كه مردم پسانداز ميكنند يا نميكنند، سرمايهگذاران اقدام به سرمايهگذاري ميكنند يا نميكنند و قس علي هذا. در نهايت بر مبناي اين نرخ بهره است كه بانكها اقدام به وام دهي به افراد ميكنند و يا اين كه ترجيح ميدهند تعداد بيشتري از اعتبارات را مسكوت نگاه دارند. يكي از بزرگترين خلطهاي مفهوميو روش شناختي كه در علم اقتصاد خصوصا در كشور ما بسياري را به اشتباهانداخته است و البته با آموزههاي كينزي در اقتصاد، تقويت شده است، تفاوت نرخ بهره اسمي و نرخ بهره واقعي است. مشخص است كه نرخ بهره واقعي برعكس ادعاي كينز، متغيري صرفا پولي نيست. بلكه متغيري است كه از تعادل حجم پسانداز و سرمايهگذاري در اقتصاد به دست ميآيد. به عبارت صحيحتر، نرخ بهره واقعي، نشاندهنده كميابي سرمايه (به عنوان يكي از نهادههاي توليد) است. در اين مفهوم، نرخ بهره از يك سو نشاندهنده كميابي پسانداز (سرمايه) و از سوي ديگر بيانگر بازدهي نهايي سرمايه است. كاركرد اصلي و اساسي نرخ بهره در يك نظام اقتصادي، هدايت كردن پساندازهاي كوچك و متوسط و بزرگ به سوي سرمايهگذاري و افزايش توليد در يك جامعه است. اگر بخواهيم به صورت خرد به مسئله نگاه كنيم بايد گفت: فردي كه پسانداز ميكند با امساك از مصرف حال خويش، اقدام به پسانداز ميكند و موجب ميشود تا محصولات توليدي در آينده افزايش يابد. اين مصرفكننده بايد (عادلانه آن است كه) به خاطر آن كه خويش را براي يك دوره از مصرف محروم كرده، نسبت به شخصي كه اين كار را نكرده است برتري داشته و پاداشي دريافت نمايد. اين پاداش، بخشي از همان بازدهي افزايش يافته توليد در آينده است كه در علم اقتصاد به آن نرخ بهره ميگويند. البته مسلم است كه اين نرخ بهره به هيچ وجه قابليت تعيين شدن و پيشبيني شدن قطعي را ندارد چرا كه ممكن است به دلايلي سرمايهگذاري در اقتصاد بازدهي كه انتظار ميرود نداشته باشد و يا آن كه به دليل اقدامات دولت، سرمايهگذاريها ريزش نمايد و يا نرخ تورم افزايش يابد. اينها همه در كنار بسياري عوامل ديگر موجب ميشوند تا نرخ بهره (واقعي) به هيچ وجه قابليت پيشبيني قطعي را نداشته باشد. همچنين استدلال دیگری هم می توان در این مورد به میان آورد و آن اینست که از آنجا كه نرخ تورم قابل پيشبيني قطعي نيست و پيشبيني آن صرفا يك پيشبيني است با احتمال خطا، بنابراين چون نرخ بهره واقعي هم از تفاضل نرخ بهره اسمي با نرخ تورم به دست ميآيد در نتيجه نرخ بهره واقعي هم به هيچ وجه قابل پيشبيني نيست.(این هم از نرخ بهره واقعی!)
پس مشخص شد كه برخلاف ادعاي معمول و مرسوم، نرخ بهره (واقعي) به هيچ وجه مصداق ربا نميباشد و كساني كه نرخ بهره را مصداق و معادل ربا ميدانند دچار خطاي محرز و مسلم معرفتشناختي و روششناختي هستند شايد بر همين اساس باشد كه کسی چون آقای صانعي، ربا(ي توليدي) را حرام نمي داند.
اما چرا اين خطاي معرفتشناختي، اينهمه همه گير شده است وكمتر كسي به آن امعان نظر دارد؟ ؟؟؟
*متاسفانه در نوشته ای که در فرمت word داشتم منابع نبود. اگر نیاز بود از دستنوشته ام پیدا می کنم.
من اصولا پيشنهاد نمي كنم چيزي را از روزنامه بخوانيد اما واقعا امروز روزنامه اعتماد ملی، سه مطلب خيلي خوب داشت كه پيشنهاد مي كنم دوستان بخوانند.
اولي مصاحبه اي با عباس عبدي است.(اين مقاله را مي توانيد از اينجا برداشت كنيد) كه طي آن عباس عبدی به صراحت و بسندگی هرچه تمامتر جوابهای بسيار معقول و مقبولي را داده است. بنظر من، عبدي يكي از باهوش ترين و ذكي ترين نيروهاي اصلاح طلب است كه بجاي تحليل هاي بي پايه و مبتني بر سياست عريان حجارياني و گنجي و امثالهم، گمراه نشده و نقطه اصلي تحليل را در ايران كه همانا نفت است، پيدا كرده. فكر كنم جديدا مقداري هم اقتصاد خوانده است. مصاحبه اش با دكتر نيلي در ماه هاي پيش به خوبي اين امر را نشان مي داد. خلاصه اينكه فكر مي كنم اگر اكثريت اصلاح طلبان مانند او هوشيار بودند، وضعشان خيلي بهتر بود. برايم خيلي جالب است كه يك سياستمدار مهندس، ديدي به اين خوبي در عرصه اقتصاد دارد و آنوقت دكتري اقتصاد اين مملكت اصلا اين چيزها را نمي فهمد و اصلا كلا ديد اقتصادي ندارد!!
بخشي از مقاله عبدي كه بنظرم نشست:" بايد ديد منشأ اين قدرت كجاست؟ در شرايط كنوني بخش اعظم آن قدرت در درآمدهاي نفتي است. با وجود اين درآمدهاي نفتي در حكومت، هر كسي برود به داخل ، جز در چاه ويل مسئوليت در چيز ديگري غرق نميشود... بخش قابل توجهي از قدرت متكي به درآمدهاي نفتي است و تا وقتي كه اين درآمدهاي نفتي به اين شكل وجود دارد، قدرت ميتواند رفتارش را به همين سياق ادامه دهد. در حالي كه بخشي از اتفاق خرداد 76 محصول كاهش قدرت ناشي از درآمدهاي نفت بود. سهم درآمدهاي نفتي در توليد ناخالص ملي و از آن مهمتر در بودجه دولت طي آن سالها (در 75 و 76) به حداقل رسيده. هم قيمت نفت پايين آمد و هم ارزش توليد ملي بالا رفته بود. اما الآن ، دولت را يك بشكه نفت ميبينم، و معتقدم اين نفت است كه سياست تحميل ميكند. اين چيزي است كه بايد براي آن برنامه داشته باشند.... راه اصلي اين است كه نفت را از حيطه مالي و بودجه دولت حذف كنيم.n بهترين و در واقع عمليترين راهش هم اين است كه آن را بين مردم که بسیاری هم نیازمند هستند توزيع كنيم... مگر من گفتم نفتn را از مملكت حذف كنند كه امكانپذير نباشد؟ کافیست نفت را از بودجه دولت حذف كنند. چطور ما در سال 77 توانستيم با ده ميليارد دلار زندگي كنيم، رشد اقتصادي هم داشتيم و از بهترين سالهاي اقتصادي ما سال 77 است. اما الآن حكومت با 60 ميليارد دلار درآمد در تأمين معيشت مردم درمانده است؟ ميگوييم اين پول را از دولت بگيريم و به ملت بدهيم. چطور ما با 10 ميليارد زندگي كرديم. آه از نهادمان بلند نشد و مردم خوشحالتر هم بودند، ولي حالا با 60 ميليارد اين اوضاع فاجعهبار اتفاق افتاد. من نميفهمم چرا ميگوييد امكانپذير نيست. آيا در سال 77 ما از اين دعواها داشتيم؟ مملكت هم خيلي بهتر ميچرخيد. اين پول كه ميآيد، تخریب ميكند. اين پول را ببريد يك خاك ديگري بر سرش كنيد. آن را به ملت بدهيد. خودش ميداند با اين پول چه كند."
دومين مطلب پيشنهادي، مقاله محمد قوچاني است با نام؛ دولت يا كميته امداد كه بهتر بود عنوان اصلي را همان در فضيلت عدالت بر سخاوت مي گذارد. كه بگونه اي ادبي و زيبا تحرير شده و در خود حقيقتي مسلم و البته زشت را به زيباترين شكل بازگو مي كند.
سومي هم مقاله آقاي الويري در باره سهميه بندي بنزين است.
خانمی به نام مریم در بخش نظرات وبلاگ محمدرضا فرهادی پور، سوالی در مورد رشته ها و دانشکده های اقتصاد در ایران پرسیده که من بد ندیدم به صورتی کامل تر پاسخ خودم به آن خانم را در اینجا بیاورم. هرچند که بچه های ورودی امسال به ارشد، انتخاب های خود را کرده و منتظر پاسخ ها هستند و این چشم انداز من به دردشان نمی خورد، اما برای شروع کردن یک بحث جدی در این خصوص که فکر می کنم جالب باشد، این پست را در اینجا می آورم.
در ابتدا موضع خودم را روشن کنم که من نوستالژی عجیبی در انتخاب رشته کارشناسی ارشدم دارم و فکر می کنم در جریان این انتخاب یکی از اشتباهات تاریخی زندگی ام که مسیر زندگی ام را تغییر داده است، مرتکب شده ام.(محمدرضا هم چنین احساسی را راجع به انتخاب نکردن شریف داشت)
ماجرا به این صورت است که من امکان انتخاب همه دانشکده های اقتصاد را داشتم. از رشته که صرف نظر کنیم، در تمام دانشکده ها صد در صد قبول می شدم. یعنی با گستره امکان وسیعی تصمیم گرفتم و این دردآورتر است، چرا که بیش از پیش مرا از انتخابی که کردم پشیمان می سازد. اکنون که به عقب نگاه می کنم؛ می بینم اگر شرایط انتخاب رشته همین الان برایم ممکن بود، به احتمال قریب به یقین شریف را انتخاب می کردم. چرا که در این دانشکده جریان غالب علم اقتصاد، بصورتی نسبتا هماهنگ و بسیار منظم تر از سایر دانشگاه ها تدریس می شود. بچه هایی که به شریف می روند، زحمتی مضاعف می کشند، بسیار بیش از ما ریاضی و مدل های مختلف و کاربردهای آنها در اقتصاد را می خوانند، بسیار بیشتر از یک دانشجوی خوب دیگر دانشکده ها، می توانند از دانش اقتصادی خود استفاده کنند و غالبا از دید روشن تر، شفاف تر و مشخص تری در حوزه اقتصاد برخوردارند.
اما بهرحال من دانشگاه تهران، همان پارک دوره لیسانس و رشته تجارت الکترونیک را انتخاب کردم.البته این انتخاب هم بدون در نظر گرفتن جوانب امر صورت نگرفت و کاملا اندیشیده این گزینه انتخاب شد، اما شاید می توانستم با تحمیل زحمتی بیشتر بر خودم و شرایط زندگی ام، این انتخاب را نداشته باشم. بهرحال من از این انتخاب خود چند هدف داشتم:
اول، باید به دانشکده ای می رفتم که می توانستم در کنار درس، کار کنم، که این امکان به هیچ وجه در شریف وجود نداشت.
دوم، هدف من؛ تحصیل دکتری در خارج از کشور بود، و شایع بود که دوره ارشد شریف حداقل 4 سال به طول می انجامد، بنابراین من می توانستم در دانشگاه تهران حداکثر دوساله درسم را تمام کنم و یکسال هم برای انجام مقدمات مورد نیاز بگذارم و در سال چهارم عملا بصورت بورس در یک دانشگاه متوسط و نسبتا خوب پذیرفته شوم، که به این صورت در وقتم حداقل یکسال صرفه جویی می شد.
سوم، از آنجایی که تصورم این بود که تمام دانشکده های ایران شبیه هم هستند، تصمیم گرفتم به دانشکده ای بروم که آسان گیرتر و البته دارای معدل متوسط بالاتری است(که البته برای کسی چون من که تبحر خاصی در گرفتن معدل های پایین تر از متوسط دارد، متغیرمعدل توضیح دهنده خوبی برای انتخاب دانشکده نبود) و نیز اینکه در آن سال(84) نسبت به شریف، یک بدبینی خاصی وجود داشت و گفته می شد که سرفصل های دروس در این دانشکده مشخص نیست، بچه های شریفی بسیار ناراضی هستند و از این چیزها که البته برخی از آنها حظی از حقیقت را با خود داشتند و باعث شدند تا مسئولان در شریف نسبت به اصلاح روند کاری خود و مشخص کردن درسها و سیلابس های مورد نیاز اقدام کنند بطوری که امسال، بچه های شریف بسیار راضی بودند و درسهای مشخصی به آنها ارایه شده بود و خلاصه این مشکل برطرف شده بود.
چهارم، هدفم هم از انتخاب تجارت الکترونیک این بود که با توجه به اینکه اولا همه گرایش های اقتصاد در ایران شبیه به هم هستند و نهایتا 6 یا 9 واحد با یکدیگر اختلاف دارند، و ثانیا با توجه به جدید بودن این گرایش و احتمال داشتن بازار کار بیشتر در آینده، می توانست تضمین کاری نسبتا خوبی را برای آینده بدست دهد.(همین قدر کافی است!)
اما متاسفانه با ورود به این گرایش و این دانشکده چندین مورد که هرکدام برای خود، مسایل بزرگی هستند، مرا به شدت آزار داد، از جمله:
مشخص نبودن سرفصل درس ها، نبود استاد(قول دانشکده برای آوردن استادهای خارجی، کشک بود!)، کیفیت ضعیف و بسیار پایین درس های ارایه شده، ضعف شدید اساتید، بی نظمی و سردرگمی که البته خاصیت هر رشته جدیدی است، وجود نداشتن چنین گرایشی در هیچ کجای دنیا!!(صرفا MIT یک درس چند واحدی با این نام بتازگی تعریف کرده است. ببینید کشور ما چقدر جلوست!!)، بی ربط بودن و بلاموضوع بودن مباحث مطروحه در این رشته با اقتصاد(معلوم نیست این گرایش که اگر منصف باشم، هیچ ربطی به اقتصاد ندارد و شاید به مدیریت بیشتر مربوط باشد، چرا در دانشکده اقتصاد تعریف شده است.) ...(بیشتر نمی گویم چون هنوز قرار است که در این رشته ادامه بدهم! )
اما برای خاتمه بحث، می خواهم یکسری اصول را در مورد دانشکده های اقتصاد واقع در تهران روشن کنم، شاید به درد برخی از دوستان بخورد:
1- دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران= پارکی زیبا + معدل بالا(بجز برای من!) + امکان دوستی با اساتید پرنفوذ + عدم خواندن اقتصاد(بهیچ وجه!) + امکان پیدا کردن یک شغل نسبتا خوب در برخی نهادهای خاص + امکان کارکردن همزمان با تحصیل + امکان نرفتن سرکلاس ها و دریافت نمرات بسیار عالی(حقیقتا کلاس ها خیلی بی ثمر هستند) + امکان پیدا کردن دوست دختر و دوست پسرهای پولدار!( دانشجویان این دانشکده نسبت به سایر دانشکده ها، از وضعیت مالی و خانوادگی بهتری برخوردارند)
2- دانشکده اقتصاد دانشگاه بهشتی = تیمارستان(دانشجویان را بسیار اذیت می کنند) + چند استاد بسیار خوب + معدل زیر16+ اقتصاد نخواندن + بایکوت شدید اساتید دگراندیش(دانشگاه تهران چنین استادهایی ندارد که نیاز به بایکوت داشته باشند!) + ارشد 3 یا 4 ساله(به گفته دانشجویانی که من از بهشتی می شناسم. البته این امر قطعا استثنا دارد) + فضای طبیعی بسیار زیبا و وسیع + امکان پیدا کردن دوست دختر و دوست پسرهای پولدار!( دانشجویان این دانشکده نسبت به سایر دانشکده ها، غیر از تهران، از وضعیت مالی و خانوادگی بهتری برخوردارند) + واقع شدن در پردیش مرکزی دانشگاه و امکان دوستی با دانشجویانی غیر از دانشجویان اقتصادی
3- دانشکده اقتصاد علامه = جو خوب + اساتید بسیار و در نتیجه محیط رقابتی + معدل بستگی به خودتان دارد + شلم شوربا + جریان غالب و اصلی علم اقتصاد در این دانشکده تدریس نمی شود + هرکس ساز خود را می زند + بیشتر به سالن کنفرانس شبیه است تا دانشکده اقتصاد + محیط بسیار کوچک + دانشجوی بسیار زیاد + دارای اساتید باحال!
4- دانشکده اقتصاد شریف = جریان غالب علم اقتصاد + اساتید بسیار قوی + داشتن یک ذهنیت مشخص و تقریبا هماهنگ و انتقال آن به دانشجو از سوی کادر دانشکده + معدل بستگی به شما دارد + جایی که آینده اقتصاد ایران از آن آنجاست + عدم امکان کار هنگام تحصیل + محیطی شبیه به یک سازمان دولتی + سختی و زحمتی بسیار بیش از 3 گزینه دیگر + اشتباه تاریخی است انتخاب نکردنش!
مشخص است که در کاربرد برخی واژه ها اغراق شده است. بنابراین دوستانی که خصوصا دانشکده های تهران و بهشتی را می پسندند، آزرده نشوند و نظر خود را در صورت مغایرت با نظر من، منعکس سازند. بدیهی است که این اظهارات، به مثابه یک گپ و گفت دوستانه است و قصد اهانت به هیچ شخص یا گروهی وجود نداشته است.
راستی دوستان شهرستانی هم می توانند راجع به دانشکده های خود بنویسند.
این روزها در کرمانشاه، دسترسی ام به اینترنت خیلی مشکل شده و به همین دلیل است که در این دو روزه پست جدیدی ننوشته ام. اما از آنجایی که خودم را متعهد به پاسخگویی نظرات می دانم. پاسخ تک تکِ نظرات را داده ام. از آنجایی که در پست قبلی با آقای رباطی؛ آشنای قدیمی و گرامی من، وارد یک چالش و نقد و پاسخ شدیم، خواستم پاسخ ایشان را به صورت خلاصه در همان کامنت دانی بدهم اما به دو دلیل منصرف شده و آن پاسخ را بصورت یک پست جداگانه می دهم. اول به این علت که وقتی پاسخ را نوشتم، بسیار طولانی شد و امکان اینکه در بخش نظرات قرار بگیرد نداشت و دوم اینکه ایشان مطالبی را بیان کرده اند که به نظر بنده نه تنها صحیح نیستند، بلکه به شدت مخرب اند و متاسفانه به وفور حتی در بین جامعه دانشگاهی، بدیهی انگاشته می شوند. از این رو فکر کردم که شاید این پست جدید بتواند به بحثهای جدی تر و ژرف تری منجر شود و می تواند مفیدفایده و قابل استفاده باشد. اینهم متن پاسخ من به رباطی عزیز:
ببین آقای رباطی گرامی! این گونه سخن گفتن که " باز که تندروی و هیچان در حرفهایت موج میزند" و امثالهم نه تنها به دیالوگ کمکی نمی کند، بلکه موجب تخریب آن می شود و یکبار دیگر هم این امر را در وبلاگ خودتان به شما تذکر داده ام. اما متاسفانه شما بجای نقد مشخص و دقیق سخنان من، به این می پردازی که من تندرو هستم یا چه چیزهایی دیگری هستم! این که نشد! شما بجای نقد کردن شخصیت مزخرفِ من، به نقدِ نوشتار بپرداز لطفاً. گفتگو هم که شفاهی نیست بگوییم این گونه نقدهای فضایی! ناشی از جباریت وضع موجود است!
اما بعد!
1- من نظرم را بعنوان یک فرد لیبرال که تنها گوهر اجتماعی برایش فرد انسانی است و نه هیچ چیز دیگری فراتر از او(شاید این سخن رادیکال باشد اما ناشی از هیجان زده گی و تندروی نیست و اینها خیلی با هم فرق دارد!) ،عرض کرده ام که کشور روح ندارد. مگر کشور چیست غیر از مجموعه ای از افراد! کشور هیچ چیز ندارد!! که حالا که روح ندارد بگوییم"اگر کشور روح ندارد پس چه دارد ؟" این عقاید به نظر من تاحدی ناسیونالیستی و بیشتر از آن ناشی از جماعت اندیشی است که در حوزه جامعه شناسی در گفتار امثال زیمل و در اقتصاد در گفتار هایک و نوزیک و فریدمن و به جرات در گفتار همه لیبرال ها می توان نقدهای جان داری بر آن را مشاهده کرد. این گونه عقاید را قبلا با بیان شیوای فریدمن نقد کرده ام اما در آینده نیز در باب پوچی و بی حاصلی این سخن به گونه ای رادیکال!! خواهم نوشت.
2- با این گونه سخنان که "هر فرهنگی مسیر توسعه خویش را می طلبد" به شدت مخالفم. نه اینکه این سخن، سخن یاوه ای باشد. نه، به این جهت که اصولا گویندگان این سخنان در کشور ما عده ای هستند که نه توسعه اقتصادی را می شناسند و نه می دانند فرهنگ یعنی چه(مطمئنا این سخن غیردقیق است و استثنا پذیر!). و صرفا با بکار بردن این سخنان باعث می شوند سیاستهای درست اقتصادی به تاخیر انجام شده و یا اصلا انجام نشوند. ما نیاز به پیدا کردن چیزی که هیچوقت پیدا نخواهد شد نداریم (مسیر توسعه متناسب با فرهنگ ایرانی!!). نیاز ما سیاستهای صحیح اقتصادی است. اگر 10 سال تمام، سیاستهای صحیح اقتصاد در این مملکت اجرا شود، بزعم بنده درآمد سرانه ما چند برابر شده و کشور ما در طی 10 سال کشوری توسعه یافته خواهد بود.(عزیز من ژاپن و ترکیه کی و کجا الگوی توسعه بر مبنای فرهنگ های خودشان را بنیان نهادند. باید این سخنت را که مدام تکرار می کنی اثبات کنی! اگر این کار را نکنی یا نتوانی، که بزعم من نخواهی توانست، دیگر نباید این جمله را بکار بری البته به لحاظ متدلوژیک! از سوی دیگر اینکه آرژانتین و برزیل نسخه های بازار آزاد را بکار برده اند یک افسانه است برادر. اگر مطالعاتت را در این خصوص گسترش دهی، می دانی که اولا آرژانتین مشخصا از افزایش هزینه های دولتی و گرفتار شدن در دامی که اقتصاددانان بازار اتفاقا آن را هشدار داده بودند صدمه دید و نه از بکاربردن بازار آزاد. دکتر رحمانی در دانشگاه تهران به زیبایی و با نمودار و فرمول و به گونه ای دقیق و برعکس بسیاری دیگر از اساتید این دانشکده، این امر را برایت اثبات می کند، می توانی به او هم مراجعه کنی)
3- "مگر هر اندیشه و تفکری که ریشه در چپ داشته باشد مذموم و منکر است". سوال خوبی است. و پاسخش بزعم من آری است! چرا که پارادایم من پارادایم آزادی است و هر اندیشه ای که به گونه ای بخواهد آزادی فرد انسانی را تحدید کند، مذموم است. و اندیشه چپ آن چیزی است که دقیقا همین کار را می کند.( این دفاع نرماتیو من بعنوان یک لیبرال از این داعیه ام است و دفاعی پازیتیو هم مبتنی بر کارایی و تجربه تاریخی ناموفق چپ داریم که اظهر من الشمس است و لزومی به بیان آن نمی بینم)
4- من از اینکه رقابتی برای اثبات "لیبرال تر بودگی" درگرفته باشد، بی خبرم. اما اگر اینطور باشد و حتی اگر این رقابت مبتنی بر اندیشیدن و متاملانه نباشد، جای خوشوقتی برای من است! چرا که اگر حقیقتا قشر دانشجوی ما که از فرهیختگی نسبی برخوردار است به این جا رسیده باشد که لیبرالیسم را یگانه راه بداند، باید گفت که میتوان به آینده امیدوار بود. چرا که دهه ها سلطه اندیشه چپ و اندیشه های پدرسالارانه، رمقی برای لیبرال بودن باقی نگذارده بود. خود من که به شدت در مباحثات و جدال های فکری با دوستان و آشنایان خودم، انرژی صرف کرده ام و برای لیبرال ماندن؛ پیر شدم!(بقول یکی از دوستان عزیز) امیدوارم حداقل هزینه های لیبرال بودن کاهش پیدا کرده باشد.
5- مشکل بزرگی که من به وفور آن را در میان دانشگاهیان دیده ام، اینست که همه و همه گویی ککی به تنبانشان است که ثابت کنند افراط و تفریطی نیستند و میانه رو و معتدلانه عمل می کنند. همین امر سبب می شود تا هیچوقت نتوانند از پارادایم مشخصی دفاع کنند و یا بر عقیده خاصی پافشاری نمایند. متاسفانه این اپیدمی در میان اساتید ما بیش از دانشجویان رایج است. در حالی که به نظر من شیوه صحیح رفتار آکادمیک اینست که فرد، موقعیت خودش را در عالم اندیشه روشن و مشخص نماید و سپس به دفاع از آنچه درست می داند بپردازد. و اگر هم روزی به این نتیجه رسید که اندیشه هایش دیگر پاسخگو نیست و یا اینکه به هر دلیلی دیگر نمی تواند از آنها دفاع کند، شجاعانه آنها را به کناری نهاده و پارادایم دیگری که غالبا پارادایم جایگزین است را برگزیند و قس علی هذا! من نمی دانم دلیل اینهمه محافظه کاری که در نهاد دانشگاه در کشور ما وجود دارد چیست؟ آیا در همه دنیا وضع به همین شکل است و دانشگاهیان، محافظه کار می شوند، من که چنین چشم اندازی را نمی بینم. دوستان اگر تجربه ای در خلاف سخن من(که قطعا غیردقیق و بی مبنای خاصی است) دارند، لطف نمایند و بیان کنند. (راستش تحلیلی برای این امر دارم اما ابتدا می خواهم ببینم که آیا در تمام دنیا چنین چیزی مصداق دارد و اینکه سخن من درست است. بعد تحلیل خودم را در میانه بگذارم. پس دوستان دست به کار نوشتن تجربیان شوند!) اما یک نکته را به رباطی عزیز بگویم که این معنایش افراط و تفریط نیست. معنای این امر رفتار و بیان در پاردایمی خاص است. شما هم بهتر است پارادایم خود را برگزینی یا بیان کنی تا ببینیم اصلا امکان شکل گیری دیالوگ بین ما وجود دارد یا نه!
6- "کشور ما امروز به یک فردریک لیست ، به یک مغز متفکر و برنامه ریز و قدرتمند مانند کنگره خلق چین و به یک دیکتاتور مصلح به نام پوتین نیاز دارد".. مهدی این سخنان واقعا شاهکار است. چرا که نه تنها بزعم من، مشکل اقتصاد ایران را به هیچ وجه ندانسته است، بلکه از خطای منطقی درونی برخوردار است. چرا که اولا پوتین کجایش مصلح است؟ کنگره خلق چین کی مغزی متفکر برای توسعه چین بوده است؟ فردریک لیست برخلاف آن چیزی که برخی ادعا می کنند؛ کی وکجا آلمان را از بحران نجات داد؟ تازه اگر هم اینطور باشد، چطور فکر می کنی که چنین کسی می تواند ایران را هم از بحران نجات دهد؟! بعد اینها چه دخلی به توسعه مبتنی بر فرهنگ ایرانی(!؟) دارند؟ آیا خود این امر نشان دهنده این نیست که تو هم به همان چیزی که ما را متهم می کنی، مبتلایی؟! (یعنی به نگاه به بیرون و درنظر نگرفتن مشخصات کشور خود!). تک تک این سوالات از یک خط و نیم نوشته تو درآمده است و این خود باز سوال برانگیزاست!
7- "نظام بازارِ مدیریت شده" یک واگویه به لحاظ مفهومی بی معناست. چرا که ذات و اس واساس نظام بازار، مدیریت ناپذیری و عدم توانایی انسان(حال هرچقدر هم باهوش و بقول تو مغز متفکر) در اداره نظام اقتصادی است. این به معنای بی نظمی و پریشانی این بازار(سیستم اقتصادی) نیست، بلکه اتفاقا ناشی از خودبسنده و خودسامان بخش بودن این سیستم است که از هر نظام جامع و تمام عیاری که انسانها بتوانند پایه ریزی کنند، منظم تر و باثبات تر و رو به ترقی تر است. چرا که بقول هایک، نظم خود انگیخته و بقول اسمیت دست نامریی که در این سیستم به علت کارکرد طبیعی آن بوجود می آید(همانند تمام دیگر سیستم های طبیعی) از هر "مغز متفکر و برنامه ریزی" بهتر و بهینه تر عمل می کند. این را هم در عرصه نظر و هم در عرصه عمل می توان نشان داد.
8- در آخر تصورم اینست که این بحث ها می توانند راهگشا باشند. بنابراین اگر خواستی بحث را ادامه بدهی من آمادگی دارم. دوستان دیگر نیز اگر مایل باشند، دانستن نظراتشان در این ارتباط، بر غنای بحث خواهد افزود.
همه احتمالا از این گونه سخنان بسیار شنیده ایم. جان می دهد برای انتقادات تاکسی سوارانه! از این گونه سخنان همیشه در کوچه و خیابان و محله های شهر، چه پایین و چه بالای شهر، پر است.
( برایم خیلی جالب است که این چند روزی که در کرمانشاه هستم، شاید از 5 نفر از 7،8 نفری که با آنها صحبت کرده ام این گونه نظریات درخشان را شنیده ام. یعنی شاید با ضعفی مفرط بتوان نتیجه گرفت که در مناطق دور از مرکز و خصوصا استان های محروم تر، گرایشات اینچنینی بیشتری وجود دارد. توضیح من برای چنین گرایشی در این مناطق، پدرسالاری حاکم بر خانواده ها و تعمیم آن به اجتماع است.)
این اندیشه ها به زعم من، بسیار خطرناک هستند. هرچند در ظاهر، نقابی دلسوزانه دارند و طرف هم صرفا از روی حسن نیت و نیک خواهی و دوست داشتن و دلسوزی برای مملکت خود این سخنان را به زبان می آورد. اما اندیشه ای که پشت این نظرات وجود دارد، بسیار مهلک، ضد آزادی ، ضد توسعه و ضد پیشرفت هستند.
اول روشن کنم که این گونه نظریات به شدت از آبشخور اندیشه چپ، چه بصورت خودآگاه و چه بصورت ناخودآگاه تغذیه می کنند. من نام این گونه نظریات را چه در شکل عوامانه اش و چه در شکل به اصطلاح علمی که چپ ها از آن دم می زنند، نظریات پدرسالارانه می نامم. نظریات پدرسالارانه، چند ریشه مشترک دارند: اول؛عدم اعتقاد به توانایی فرد فرد انسانی برای تصمیم گیری راجع به زندگی خود، تصمیمات بهینه، دانستن و فهمیدن صلاح خود و...، دوم؛ اعتقاد بی چون و چرا به شناخت کامل و بی نقص انسان برای شناخت و البته تغییر محیط و پیرامون خود(البته انسان در اینجا همان دانای کل یا دیکتاتور است!) ، سوم؛ اعتقاد به عقل برساختگرا و خودبنیاد که نه تنها زاییده محیط و شرایط اجتماعی نیست بلکه می تواند این شرایط را دیگرگون ساخته و نظمی نو دراندازد.
اما مهمتر از همه اینها آنچه بسیار مهمتر و اساسی تر است و دراین فضای اندک وبلاگستان می توان از آن سخن گفت؛ همانا پیامدها و نتایج چنین نظریاتی است که از چنین آبشخورهایی آب می خورند. می توان پیامدهای چنین نظریاتی را در موارد زیر به اختصار بیان کرد:
1- آزادی فرد انسانی در این نظریات به هیچ وجه جایی ندارد.تنها فرد، آزاد است تا به دانای کل گوش فرادهد و در جایی که بخواهد سرپیچی کند باید به شدت مورد تادیب و مجازات قرار گیرد. یعنی اینگونه نظریات، اولین اصل حقوق انسانی را و اولین شرط انسانیت را که همانا آزادی است مخدوش می کنند. و همین برای منِ لیبرال کافی است تا به خطرناک بودن آن حکم دهم. وقتی آزادی دستخوش چون و چرا شود، جای آن را مصلحت حاکم، آنچه او صلاح میداند و چیزهایی از این دست پر می کند.
2- چنین نظریاتی حتی اگر به هیچ وجه رادیکال نباشند، به یک دیکتاتوری استبدادی و فاجعه بار ختم خواهند شد. دیکتاتوری که در آن، تنها شخص حاکم و هیئت حاکمه است که صلاح مردم را تشخیص می دهد، بنابراین صلاح مردم تشخیص داده می شود و آنها مجبورند براساس آن عمل نمایند. و هرگونه تعدی واعتراضی هم از آنجا که ناشی از بدفهمی منافع خویش است، مورد مجازات قرار خواهد گرفت.
3- چنین اندیشه هایی از آنجایی که آزادی انتخاب و بهینه سازی مردم را قبول ندارند، با بازار و اقتصاد آزاد کاملا سر ناسازگاری وعناد دارند. و تمرکز ونظارت دولتی را جایگزین نظام بهینه و کارای بازار آزاد می کنند. و مدعی هستند که به این طریق می توانند رفاه و پیشرفت و ترقی را برای کشور خود به ارمغان آورند. از آنجایی که جهان، تجربه روشن و موثقی در خصوص نظام های دولتی و متمرکز دارد، به قطع یقین این اندیشه به رکود، واپس زدگی، عقب ماندگی و اتلاف منابع گسترده در یک اقتصاد انجامیده و کشورها و مردمی که چنین عقایدی را می پرورانند به سختی مجازات خواهد کرد.
4- این گونه نظریات، از انسان به عنوان وسیله و نه هدف استفاده می کنند و انسانها را براحتی فدای اهداف عالیه و مصلحت اندیشانه! خود می کنند.
5- این نظریات در نهایت به نقض غرضی شدید منتج می شوند. نقض غرضی که از کارایی بیشتر، سامان بخشی بیشتر، نظارت بیشتر و ... که همگی به پیشرفت بیشتر منجر می شد، سخن می گفت، اما در نهایت نه تنها به پیشرفت و ترقی وتعالی زندگی بشر! (طبق بندهای پیش) منجر نشد، بلکه موجبات عدم کارایی، عقب ماندگی، فساد بیشتر و پسرفت کشورها و انسان ها را به ارمغان آورد. این نقض غرض هیچوقت توسط واضعان این نظریات البته پذیرفته نشده و اشکال کار از عملکرد افراد سودجو، انسان های فرومایه، گروه های زر و زور جهانی و میهنی و امثالهم دانسته می شود. در نتیجه این اندیشه هیچگاه از نگاه حامیان خود به بن بست نمی رسد و این یکی از بزرگترین گناهان اینگونه نظریات است.
6- حقیقتا نمی توان ابعاد و پیامدهای این نظریات را به روشنی مشخص کرد، صرفا می توان در مورد حتمی ترین و محتمل ترینِ آنها سخن راند. مابقی بر عهده خواننده آگاهی که می تواند مسایل خود را تجزیه و تحلیل نماید.
در آینده ای نه چندان دور، بیشتر در خصوص دلایل بقا و پایداری چنین اندیشه هایی و اینکه چرا تا به این اندازه در کشور ما همه گیر است، سخن خواهم گفت.
جالب است، صبح که از خواب بیدار شدم از آنجایی که برای مسافرت به کرمانشاهان آماده می شدم و بنابراین به محل کار نمی رفتم، شروع کردم به جستجوی دوباره آنچه دیشب خوانده بودم، اما هرچه گشتم صفحاتی که دیشب خوانده بودم را پیدا نکردم. به چند کتاب از فریدمن(سرمایه داری و آزادی و عقاید اقتصادی باتلر) و هایک(راه رقیت، قانون، قانون گذاری و آزادی و در سنگر آزادی) مراجعه کردم تا مگر بتوانم آن دیشبی ها را که بسیار بر دل نشسته بود را بیابم، اما هرچه گشتم کمتر جستم و منصرف شدم. خلاصه جملاتی ناب،گزنده و بی نظیر را از دست دادید!! و روانه سفر شدم؛ اما برای خالی نبودن عریضه جملاتی از فریدمن را که امروز در کرمانشاه با خود دارم را برایتان می گذارم تا تلخی پست قبلی با شیوایی این جملات جبران شود.( عجب کتابی است این سرمایه داری و آزادی، ترجمه بسیار خوبی هم شده است؛ به همگان توصیه اش می کنم. من که شاید برای سوم یا چهارمین باری است که آنرا با خود بر می دارم تا مرور کنم.)
" جامعه آزاد، به اینکه فرد با آزادی خود چه می کند، کاری ندارد، چون آزادی یک نظام اخلاقی فراگیر نیست. در واقع یکی از هدف های اصلی لیبرال ها اینست که درافتادن با مشکل اخلاق را به خود فرد واگذار می کنند...
دو مجموعه ارزش {فردی و جمعی}وجود دارد. که لیبرال ها بر آن دسته از ارزش ها تاکید دارند که مربوط به روابط بین انسانها باشد.؛ یعنی ارزش هایی که در آن اولویت نخست به آزادی اختصاص می یابد و دسته دوم ارزش هایی است که مریوط به فرد در خصوص بهره برداری از آزادی اش می شود."
"در دیدگاه انسان آزاد، کشور تنها مجموعه ای از افراد است که آن را تشکیل می دهدند و نه چیزی بیشتر: چنین انسانی به میراث مشترک افتخار می کند و به سنت ها وفادار است. پس او دولت را وسیله و ابزار تلقی می کند و نه اهدا کننده نیکی ها و نه ارباب یا ... انسان آزاد هیچ هدف ملی را به رسمیت نمی شناسد. مگر آنکه توافق عمومی اهدافی باشد که یکایک شهروندان در خدمت آن هدف ها هستند...انسان آزاد می پرسد؛ من و هموطنانم از طریق دولت چه می توانیم انجام دهیم تا بتوانیم از عهده مسئولیت های فردی برآمده و به اهداف جداگانه خویش نایل شویم و بالاتر از همه آزادی خود را حفظ کنیم. همچنین می پرسد که چه کنیم تا دولتی که خود می آفرینیم تبدیل به یک فرانکشتاین* نشود و آزادی که دولت {دقیقا فقط} برای پاسداشت آن پدید آمده است از بین نرود."
بسیار به این جمله آخر اندیشیده ام و به نظرم به لحاظ مفهومی، یگانه جمله بی همتایی است که در حوزه روابط دولت و افراد همیشه قابل تامل است و باید جدی به آن اندیشید. ما لزوم و ضرورت چنین اندیشیدنی را به ضرس قاطع می دانیم. و در دیدگاه من، این اندیشیدن حتما باید در خود تاملات اقتصادی را مدنظر قرار دهد. وقت آنست که روشنفکران ما بجای سیاسی و فرهنگی بودن کمی اقتصاد بخوانند. در این مورد بیشتر خواهم نوشت. وقصد دارم تا به راه حلی اینچنینی که بنظرم دور از دسترس هم نیست دست پیدا کنم. به دوستان دیگر هم توصیه می کنم که افکار خود را روی این موضوع که موضوع حیاتیِ حیات انسانی و نیز حتی موضوع اصلی پیشرفت و ترقی اجتماعی است بیشتر بیاندیشند.
*(فرانکشتاین قهرمان رمانی از مری شلی است که موجودی آفرید که سبب آزار خود آفریننده شد. در فارسی می توان "مار در آستین پروردن" را معادل آن دانست)
هر فرد حق حیات، حق تملک بر دارایی مشروع خود، حق انتخاب، حق انتخاب زندگی خود، حق انتخاب پوشش خود، حق برخورداری از حداکثر آزادی تا جایی که مستقیما به آزادی دیگری تعرض نکند، حق آزادی در خورد و خوراک، حق اظهار نظر، حق اعتراض، حق داشتن وکیل در صورت هر گونه اتهام، حق محاکمه عمومی و منصفانه، حق دانستن اتهام خویش، و ... و خلاصه انسان به عنوان یک فرد و بعنوان یک تمامیت جدا از دیگری حق دارد از تمام حقوق طبیعی خویش برخوردار باشد و کسی حق ندارد او را از این حقوق منع و یا حقوق او را تحدید کند. حال این شخص دولت باشد و یا هر کس و یا چیز دیگری.
در نظرگاه من، خط قرمز همیشه و بدون هیچ تعطیلی و اغماضی، تنها و تنها آزادی است. که بعنوان اولین و طبیعی ترین حق فرد مطرح است. جایی که آزادی نقض شود، عدالت نیز وجود نخواهد داشت. امنیت نیز غایب خواهد بود و خلاصه بدون آزادی، انسان معنا و مفهوم خود را از دست می دهد و معنای زندگی در نظر نوزیک و معنای عدالت در منظر هایک براحتی از دست می رود.
اما متاسفانه در مملکت ما براحتی آزادی را فدای هر چیز کوچک و بزرگی می کنند. گویی آزادی آنقدر بی سر و صاحب است در این مملکت که هیچ کس ککش هم نمی گزد که آزاااااااااااااااادی شوخی بردار نیست. روزی آزادی را به بهانه طرح مبارزه با بی حجابی براحتی محدود کرده و حقوق انسانی زنان و مردان را به راحتی لگدمال می کنند که می خواهیم امنیت روانی در جامعه برقرار کنیم. روز دیگر اراذل و اوباش را بی هیچ محاکمه ای (و نه حتی بی هیچ محاکمه منصفانه ای) در خیابان به زیر باتوم و لگد و مشت می گیرند و سپس اعدام میکنند که می خواهیم امنیت اجتماعی را گسترش دهیم و اجازه تعرض به بدان ندهیم. روز دیگر .... پس آزادی و حقوق شهروندی که هیچ، حقوق طبیعی منِ انسانی چه می شود؟ این طلیعه خطرناکی است. آزادی مقدس تر از آنست که به این راحتی ها بتوان آنرا شکست. اما وقتی شکسته شد، دیگر همه چیز مجاز میشود. حقیقتا باید گفت که :
"بین که را بگذاشتی، چشمی بمال"
این ها همه شکوه هایی بود که به سبب دیدن ای خبر و این خبر ، دیگر سر برآورد و فریاد شد. این یعنی آزادی که نباشد، جان ها همه در عذاب اند. خدا کند این خبرها صحت نداشته باشد.
خوشا به حال احمدی نژاد (خصوصا اینکه احتمالا این قیمت تا دوران انتخابات ریاست جمهوری باقی خواهد ماند) که می تواند هنوز هر چه می خواهد بکند.
بدا به حال کشور و به حال ما که هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. و هر روز بیشتر و بیشتر در باتلاق نفت فرو می رویم. گویا ؛ "خدا پوپولیست ها را دوست دارد"! پس خوشا بحال پوپولیست ها، نیز!
وبلاگ مصیبت منابع با رویکرد واکاوی بهینه ترین راهکارهای ممکن برای خرج کرد درآمد نفت راه اندازی شد. از این پس به صورت هفتگی مقالاتی غالبا بصورت ترجمه از سوی دوستان نویسنده ارایه می شود. امید است پس از اندی مقاله یا مقالاتی نسبتا جامع در خصوص نحوه ممکن و بهینه خرج کرد نفت در اقتصاد ایران توسط این جمع ارایه شود. شما می توانید این وبلاگ را بصورت یک حلقه فکری برای اندیشیدن به مشکلات اقتصاد ایران که قطعا از نفت، بسیار تاثیرپذیر است در نظر بگیرید.
اولین مطلب را هم حامد قدوسی به عنوان فتح الباب نوشته است که حتما بخوانید.
اگر دوستان می خواهند مطالب خود را در این وبلاگ انعکاس دهند می توانند مطالب ترجمه ای و یا تولیدی خود را به من یا هریک از دوستان نویسنده وبلاگ ارجاع دهند تا در صورت ارتباط معنادار با مطالب وبلاگ، در وبلاگ قرار گیرد.
من نمی دانم هدف روزنامه سرمایه از چاپ چنین مقالاتی چیست؟ آقای احمد سیف عزیز باز بگویید که چرا به سرمایه، گیر می دهی؟! آقایان اگر صفحه روزنامه اتان سفید باشد، هیچ اتفاق خاصی نمی افتد که اینچنین مترصد پر کردن صفحات خود با چنین مطالب بی پایه و اساسی هستید. (در ضمن من هیچ پدر کشتگی هم با این روزنامه ندارم و حتی مقاله